شیعه یاعلی مدد

شیعه وحقانیت آن

على مع الحق و الحق مع على
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩  

على مع الحق و الحق مع على


سید هاشم بحرانى (6) پانزده روایت از طریق عامه و یازده روایت از طریق خاصه روایت مى‏کند مبنى بر آنکه على با حق است، و حق با على است، و بر آنکه حضرت فرمودند: خدایا حق را با على قرار ده، هر جا که على قرار دارد، و بر لزوم متابعت و پیروى از طریقه آن حضرت.


ما در اینجا روایاتى که از طریق عامه نقل شده، و یکى از روایات خاصه را با حذف سند و باختصار بیان مى‏کنیم.


1-ابراهیم بن محمد حموینى که از علماء عامه است، و


2-موفق بن احمد خوارزمى با اسناد متصل خود روایت مى‏کنند از شهر بن حوشب، و


3-زمخشرى در ربیع الابرار مرسلا روایت مى‏کنند (7) : قال شهر بن حوشب: کنت عند ام-سلمة رضى الله عنها، اذا استاذن رجل فقالته له: من انت؟


قال: انا ابو ثابت مولى على علیه السلام،


فقالت ام سلمة: مرحبا بک یا ابا ثابت ادخل، فدخل فرحبت‏به


ثم قالت: یا ابا ثابت این طار قلبک حین طارت القلوب مطائرها؟


قال: تبع علیا علیه السلام


فقالت: وفقت و الذى نفسى بیده، لقد سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول على مع الحق و القرآن، و القرآن و الحق مع على، و (9)


و در روایت موفق بن احمد خوارزمى وارد است که ابو ثابت مى‏گوید: مولى ابى‏ذر، و بعد از بیان حدیث ام سلمه مى‏گوید: و لقد بعثت ابنى عمر، و ابن اخى عبد الله بن ابى امیه، و امرتهما ان یقاتلا مع على من قاتله، و لو لا ان رسول الله امرنا ان نقر فى حجالنا و فى بیوتنا، لخرجت و کنت‏حتى اقف فى صف على


شهر بن حوشب مى‏گوید: من در نزد ام سلمه نشسته بودم، که مردى اجازه دخول خواست.


ام سلمه گفت: کیستى تو؟


گفت: من ابوثابت غلام على هستم.


ام سلمه گفت: خوش آمدى‏اى ابوثابت‏بیا بنشین.


ابوثابت داخل شد، و ام سلمه باو مرحبا گفت.


سپس ام سلمه گفت:اى ابو ثابت!در آن وقتیکه دلها بسوى مقاصد خود بپرواز درآمد، و هر دلى بمقصدى و آرزوئى، و دنبال شخصى پرید، دل تو بکجا پرواز کرد؟


ابوثابت گفت دل من پیروى از على نمود.


ام سلمه گفت: خوب جائى بار خود را فرود آوردى!قسم به آن خدائى که جان من در دست اوست، حقا از رسول خدا شنیدم که مى‏فرمود: على با حق و قرآن است، و حق و قرآن با على است، و آن دو از هم جدا نخواهند شد، تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.


و سپس ام سلمه گفت: من فرزند خود عمر، و فرزند برادر خود عبدالله بن ابى امیه، را فرستادم، تا در رکاب على با دشمنانش نبرد کنند، و اگر رسول خدا ما زنان را امر نمى‏فرمود که در خانه‏هاى خود بمانیم، و در آسایشگاههاى خود بیاسائیم، هر آینه من نیز براى حمایت على از منزل بیرون مى‏رفتم، تا خود را به على رسانیده، و با مردان در صف جنگجویان على بکارزار با دشمنان او مشغول مى‏شدم. -حموینى با اسناد متصل خود از ابوحیان تمیمى، از پدرش، از على علیه السلام


5-در کتاب «الجمع بین الصحاح الستة‏» ، تالیف رزین امام الحرمین از صحیح بخارى از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام


6-از جزء اول کتاب الفردوس از امیرالمؤمنین علیه السلام


7-و موفق بن احمد خوارزمى با اسناد متصل خود از ابوالحباب تمیمى، از پدرش، از على علیه السلام روایت کنند که، قال: قال رسول الله: رحم الله علیا، اللهم ادرالحق معه حیث دار، و خوارزمى مى‏گوید: اخرج ابوعیسى الترمذى فى جامعه.


امیرالمؤمنین على بن ابیطالب فرمود که رسول خدا فرمود: خدا رحمت کند على را، بار پروردگار حق را با على بگردش در آر هر کجا که على مى‏گردد.


8-حموینى با اسناد متصل خود از برادر دعبل خزاعى، از هارون الرشید از ازرق بن قیس، از عبدالله بن عباس روایت مى‏کند که قال: قال رسول الله صلى الله علیه و آله الحق مع على بن ابیطالب حیث دار. (10) حضرت رسول الله مى‏فرماید: حق با على بن ابیطالب است هر کجا على حرکت کند و در هر حالیکه بوده باشد.


9-از کتاب فضائل الصحابة با اسناد متصل خود از اصبغ نباته، از محمد بن ابى بکر از عائشه، قالت: سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول: على مع الحق و الحق مع على، لن یفترقا حتى یردا على الحوض


على با حق است و حق با على است، و آندو هیچگاه از هم جدا نمى‏شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.


10-موفق بن احمد خوارزمى با اسناد متصل خود از شریک، از سلیمان اعمش، از ابراهیم، از علقمه و اسود قالا: سمعنا ابا ایوب الانصارى. قال: سمعت النبى صلى الله علیه و آله یقول لعمار بن یاسر: تقتلک الفئة الباغیة و انت مع الحق و الحق معک یا عمار، اذا رایت علیا سلک وادیا، و سلک الناس وادیا غیره، فاسلک مع على و دع الناس، انه لن یدلک على ردى، و لن یخرجک عن الهدى


یا عمار انه من تقلد سیفا، اعان به علیا على عدوه، قلده الله یوم القیمة و شاحا من در، و من تقلد سیفا اعان به عدو على قلده الله یوم القیمة و شاحا من‏نار قال: قلت: حسبک


علقمه و اسود مى‏گویند: ما از ابوایوب انصارى شنیدیم که مى‏گفت: شنیدم که رسول الله به عمار بن یاسر مى‏گفت:اى عمار؟تو را جماعت‏ستمگر خواهند کشت، و تو با حق هستى و حق با توست،اى عمار!زمانى که دیدى على را که از یک طریق سیر مى‏کند!و غیر على از وادى دیگر، تو با على باش و در طریق او گام بردار و تمام مردم را رها کن، على تو را بهلاکت و ضلالت نمى‏افکند، و از هدایت‏خارج نمى‏کند.


اى عمار!کسیکه شمشیرى حمایل خود کند و بدان بخواهد على را بر علیه دشمنانش نصرت کند خداوند آن شمشیر را در روز بازپسین به صورت گردن‏بندى از در به گردن او در آویزد و کسى که شمشیرى حمایل کند و بخواهد با آن دشمن على را یارى کند، خداوند در روز قیامت آن شمشیر را بصورت گردن‏بندى از آتش بگردن او آویزان کند، عمار مى‏گوید: بحضرت رسول اکرم عرض کردم: کافیست من مطلب را آنطور که باید دریافتم


ملاقات علقمه و اسود نزد ابو ایوب انصارى و مذاکره راجع بخلافت على علیه السلام


11-موفق بن احمد خوارزمى با اسناد متصل خود از اعمش، از ابراهیم از علقمه و اسود روایت کند، قالا: ایتنا ابا ایوب الانصارى، و قلنا له یا ابا ایوب!ان الله تبارک و تعالى اکرم نبیه صلى الله علیه و آله و صفالک من فضله من الله فضلک بها!اخبرنا بمخرجک مع على علیه السلام تقاتل اهل لا اله الا الله؟


(فقال ابوایوب) اقسم لکما بالله، لقد کان رسول الله صلى الله علیه و آله فى هذا البیت الذى انتما فیه معى، و ما فى البیت غیر رسول الله صلى الله علیه و آله و على جالس عن یمینه و انا جالس عن یساره، و انس قائم بین یدیه، اذ حرک الباب، فقال رسول الله صلى الله علیه و آله افتح لعمار الطیب المطیب.


ففتح الناس (11) الباب و دخل عمار، فسلم على رسول الله فرحب به، ثم قال لعمار: انه سیکون فى امتى بعدى هناة، حتى یختلف السیف‏فیما بینهم، و حتى یقتل بعضهم بعضا فاذا رایت ذلک فعلیک بهذا الاصلع عن یمینى یعنى على بن ابیطالب.


فان سلک الناس کلهم وادیا


و سلک على وادیا فاسلک وادى على علیه السلام و خل عن الناس، یا عمار!ان علیا لا یردک عن هدى و لا یدلک الى ردى، یا عمار! طاعة على طاعتى، و طاعتى طاعة الله عز و جل.


علقمه و اسود مى‏گویند ما بر اباایوب انصارى در منزلش وارد شدیم؟و گفتیم:اى اباایوب!خداوند پیغمبر خود را گرامى داشت، و تو را بواسطه صحبت‏با او شرافت و فضیلت داد.


براى ما بیان کن چگونه تو بمعاونت على خارج شدى و با اهل توحید جنگ نمودى؟ (منظور جنگ او با اصحاب معاویه است که بصورت ظاهر مسلمان بودند)


ابو ایوب گفت: شما را بخدا سوگند که رسول خدا در همین اطاقى که ما و شما فعلا نشسته‏ایم، نشسته بود، و در اطاق هیچ کس نبود، غیر از رسول خدا، و على بن ابیطالب که در سمت راست آن حضرت نشسته بود، و من که در سمت چپ آن حضرت نشسته بودم، و انس بن مالک خادم آن حضرت که در مقابل آن حضرت ایستاده بود، که ناگهان در زدند، حضرت فرمودند: باز کنید در را براى عمار مرد پاک و پاکیزه، در را باز کردند، و عمار داخل شد و سلام کرد بر رسول خدا صلى الله علیه و آله حضرت به او خوشامد گفتند، سپس فرمودند:اى عمار بزودى بعد از من در امت من فتنه برپا مى‏شود، بطوریکه شمشیر بروى هم مى‏کشند، و بعضى بعض دیگر را مى‏کشند، چون چنین دیدى بر تو باد به آن مردى که در سمت راست من نشسته و اشاره بحضرت امیرالمؤمنین کردند، اگر دیدى تمام مردم جهان در یک مسیر حرکت مى‏کنند، و على بن ابیطالب بتنهائى در مسیر دیگر حرکت مى‏کند، تو از مسیر على حرکت کن، و مردم را رها کن،اى عمار على تو را در ضلالت و پستى وارد نمى‏کند، و از راه هدایت تو را دور نمى‏نماید،اى عمار متابعت از على متابعت از من، و متابعت از من متابعت از خداست.


12-موفق بن احمد خوارزمى با اسناد متصل خود از ابى لیلى، قال رسول الله صلى الله علیه و آله: ستکون من بعدى فتنة فاذا کان ذلک فالزموا على بن‏ابیطالب، فانه الفاروق الاکبر الفاصل بین الحق و الباطل (12)


حضرت رسول الله فرمودند: بزودى چون از دنیا بروم، فتنه‏اى در میان شما بر خواهد خاست، و در آن حال دست از على بن ابیطالب ندارید، اوست جدا کننده بین حق و باطل، و فیصل دهنده بزرگ خدا.


13-حموینى با اسناد خود از اعمش، از ابى وایل، از حذیفة قال: قال رسول الله صلى الله علیه و آله على طاعته طاعتى و معصیته معصیتى


حضرت رسول الله فرمودند اطاعت از على اطاعت از من، و مخالفت‏با على مخالفت‏با من است


14-از کتاب فردوس با اسناد خود از ابوسعید خدرى، قال: قال رسول الله تفترق امتى فرقتین، فیمرق بینها فرقة مارقة، یقتلها اولى الطائفتین بالحق


حضرت رسول الله فرمودند: امت من بدو دسته افتراق پیدا نموده و از هم جدا مى‏شوند، یک دسته از دین خارج مى‏شوند و آنها را آن دسته دیگر که حقند مى‏کشند.


15-عامر شعبى که از نواصب، و از منحرفین از امیرالمؤمنین است، از عروة بن زبیر از ابوبکر روایت مى‏کند که: سمعت رسول الله یقول: الحق مع على و على مع الحق


حضرت رسول فرمودند: حق با على است و على با حق است.


اینها روایاتى بود که در «غایة المرام‏» از طریق اهل تسنن بیان شده است و از طریق شیعه یازده روایت نقل شده است که ما بذکر یکى از آنها اکتفا مى‏کنیم.


عیادت عطا از عبدالله بن عباس و مذاکره درباره خلافت على بن ابیطالب علیه السلام


ابن بابویه با اسناد متصل خود نقل مى‏کند از عبدالحمید اعرج، از عطا که مى‏گوید: عبدالله بن عباس مریض بود، و ضعف او را گرفته بود، ما براى عیادت او بطائف رفتیم، و بر او سلام نموده، و نشستیم. گفت:اى عطا، افرادیکه با تو آمده‏اند چه کسانند؟


گفتم:اى آقاى من!از شیوخ و محترمین این شهر هستند!و از ایشانست عبدالله بن سلمة بن مریم الطائفى، و عمارة بن الاجلح و ثابت‏بن مالک، همینطور مرتبا من یکایک از آنها را معرفى نمودم.


پس از آن همه آنها بجلو آمده و گفتند:اى پسر عم رسول خدا، تو بشرف صحبت رسول خدا رسیده!و از آن حضرت آنچه باید بشنوى شنیدى!براى ما بیان کن از سر اختلاف این امت، چرا دسته‏اى على را مقدم مى‏دارند بر غیر او، و دسته‏اى دگر او را بعد از سه خلیفه قبول دارند


قال: فتنفس ابن عباس، فقال سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول: على مع الحق و الحق مع على، و هو الامام و الخلیفة بعدى، فمن تمسک به فاز و نجا، و من تخلف عنه ضل و غوى، یلى تکفینى و غسلى، و یقضى دینى، و ابوسبطى الحسن و الحسین، و من صلب الحسین یخرج الائمة التسعة و منا مهدى هذه الامة


عطا مى‏گوید ابن عباس نفس عمیقى کشید و گفت: که از رسول خدا شنیدم که مى‏فرمود: على با حق است و حق با على است، و اوست امام و جانشین بعد از من، کسیکه بدو تمسک جوید، نجات مى‏یابد، و رستگار مى‏شود، و کسیکه از او تخلف ورزد گمراه مى‏شود، و بهلاکت مى‏رسد.


على است که متکفل کفن نمودن، و غسل من مى‏شود، اوست که دین مرا ادا مى‏کند، و پدر دو فرزند من حسن و حسین است و از صلب حسین خارج مى‏شود نه امام، و از آنهاست مهدى این امت.


در این وقت عبدالله بن سلمه حضرمى گفت:اى پسر عم رسول خدا صلى الله علیه و آله چرا ما را بدین معارف پیش از این دلالت ننمودى!ابن عباس گفت‏سوگند بخدا آنچه را که از رسول خدا شنیدم ابلاغ کردم، و ادا کردم حق آنرا، و نصحت لکم و لکن لا تحبون الناصحین، و شما را نصیحت کردم و لیکن نصیحت کنندگان را دوست ندارید.


ثم قال: اتقوا الله عباد الله تقیة من اعتبر تمهیدا، و ابقى فى وجل، و کمش فى مهل، و رغب فى طلب، و هرب فى هرب فاعملوا لآخرتکم قبل حلول آجالکم، و تمسکوا بالعروة الوثقى من عترة نبیکم، فانى سمعته یقول: من تمسک بعترتى من بعدى کان من الفائزین.


سپس گفت:اى بندگان خدا تقوى پیشه سازید، مانند تقواى کسى که جایگاه خود را درست مى‏نماید، و محل آرامش و سکونت‏خود را آزمایش مى‏کند، و خود را در خوف و خشیت نگاه مى‏دارد، و با رفق و مدارا بسرعت ناقه خود را مى‏دوشد، و بار خود را مى‏بندد، و در طلب سعادت رغبت دارد، و از خوفگاه مى‏گریزد، پس قبل از آنکه اجلهاى شما فرا رسد، براى سفر آخرت خود عمل کنید، و بدستاویز محکم از عترت پیغمبر خود متمسک گردید.


حقا من از پیغمبر خدا شنیدم که مى‏فرمود: کسى که تمسک جوید بعترت من بعد از من از رستگاران خواهد بود، ثم بکى بکائا شدیدا سپس ابن عباس گریه فراوانى نمود: جمعیتى که بودند از او سئوال کردند چگونه گریه مى‏کنى، در حالى که منزلت و مقام تو نزد رسول خدا است؟


ابن عباس گفت:اى عطا به دو چیز مى‏گریم: لهول المطلع و فراق الاحبة یکى براى خوف و خشیت از طلوع مقام جلال و ظمت‏خدا، و دیگرى از مفارقت احبه و دوستان.


سپس آن جماعت از نزد او برخاستند و متفرق شدند.


در این حال گفت:اى عطا دست مرا بگیر، و مرا در صحن خانه ببر!من و سعید او را بلند کردیم، و بسوى حیاط منزل حرکت دادیم چون در صحن آمد دست‏خود را به آسمان بلند کرد و گفت: اللهم انى اتقرب الیک بمحمد و آل محمد، اللهم انى اتقرب الیک بموالاة الشیخ على بن ابیطالب، فما زال یکررها حتى وقع على الارض، فصبرنا علیه ساعة ثم اقمناه فاذا هو میت رحمة الله علیه.


گفت‏بار پروردگارا!من بسوى تو بمحمد و آل محمد تقرب مى‏جویم، بار پروردگارا!من بسوى تو بشیخ على بن ابیطالب تقرب مى‏جویم!و دائما این جملات را تکرار مى‏کرد، تا بروى زمین افتاد، ما ساعتى درنگ نموده و او را بحال خود گذاشتیم، و سپس او را از زمین بلند نمودیم دیدیم که رحلت نموده و برحمت‏خداپیوسته است (13)


علت مخالفت معاندین با خلافت امیر المؤمنین


بارى اگر کسى بگوید: چطور با وجود این نصوصى که از حضرت رسول الله رسیده، و بسیارى از آنرا خود خلفاى ثلاثه، و عائشه روایت کرده‏اند، و مقامات و درجات مولاى متقیان را اعتراف نموده‏اند، آنها خلافت را از آن حضرت گردانیدند، و خود بمقام خلافت در جاى امیرالمؤمنین نشستند، و بر منبر پیغمبر بالا رفتند؟


جواب همانست که خود رسول الله فرموده است، و سنى‏ها نیز روایت کرده‏اند: حبک الشیئى یعمى و یصم (14)


کسى که بچیزى محبت داشته باشد، و این محبت از روى احساسات باشد، و هواى نفس و قواى دنیه در پیدایش او مؤثر باشد، آنکس را نسبت‏بغیر آن منظور و محبوبى که دارد، کور و کر مى‏کند، یعنى غیر از آن هدف، چیزى نمى‏بیند، و سخنى غیر از آن نمى‏شنود.


بر ارباب ملل و نحل پوشیده نیست، و بر مطلعین بر سیر و تاریخ مکشوف است، که غصب مقام خلافت از خاندان رسول هیچ داعى، جز محبت‏حکومت و سرورى بر مسلمین، و طلوع حس شخصیت‏طلبى نداشته است، و لذا تمام این احادیث و نصوص، با وجود آن غریزه مهلکه، کارى نمى‏کند، و در وقت اراده رسیدن بمنظور و هدف، تمام آنها را چون خس و خاشاک بطوفان بلا مى‏دهد، و با مواجه شدن با مقصود از ستیزه نمودن با خاندان رسول خدا، و آتش زدن در خانه بضعه رسول خدا، و بیرون کشیدن مقام ولایت را بمسجد، دریغ نکرده، و با شمشیر برهنه ادعاى تسلیم شدن، و بیعت نمودن، و گردن نهادن در برابر این تعدیات را تحمیل مى‏کند.


و این یک مسئله‏ایست که باید روى او دقت نمود، مقام علم و ادراک به حقایق جداست، و مرحله خضوع نفس و انقیاد او نسبت‏بحق جداست.


بسیارى از کسانیکه در چاه طبیعت و هوى گرفتارند، نه بعلت جهل آنان‏بطریق صلاح مى‏باشد، بلکه چه بسا داراى علم کافى هستند، و بسیار خوب زشت را از زیبا تشخیص مى‏دهند، ولى در مقام عمل روى سیطره قواى نفسیه، و عدم انقیاد آنها سبت‏بملکه عقل، و روى غلبه غرائز شهویه، خود را در کام آن کردار زشت و ناپسند در مى‏آوردند.


لذا انبیاء و ائمه اطهار دعوتشان مبنى بر اصلاح نفس است، و خضوع و انقیاد در مقابل حق، خداى على اعلى فرمود:


«قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها» (15)


هیچ نفرمود فلاح مختص کسى است که روایت از پیغمبر بشنود، و بدبختى و خسران براى کسیکه نشنود، بلکه فرمود رستگارى براى کسى است که نفس خود را اصلاح کند، و زیان و خسران براى کسى که نفس خود را به تباهى آورد، و در طى طرق هلاک آزاد گذارد.


عمر بخوبى از مقام و منزلت و شخصیت مولا امیرالمؤمنین خبر داشت، روایاتى که از طریق سنت در این موضوع وارد شده، بسیار است که خود او اعتراف مى‏نموده، و احادیثى را از رسول خدا نقل کرده است، ولى همانطور که ذکر شد تبعیت از حق، طهارت نفس، و صفاى باطن، و انقیاد لازم دارد و این هذا؟


علامه امینى گوید که حافظ دار قطنى و ابن عساکر تخریج این حدیث نموده‏اند که دو نفر نزد عمر بن خطاب آمدند، و از طلاق کنیز سئوال کردند که چند مرتبه مى‏توان او را طلاق داد، تا حرام نشود، و دیگر نتوان او را بعقد جدیدى نیز در حباله نکاح درآورد.


عمر با آنها برخاست تا آنکه بمسجد آمده و در میان حلقه‏اى از جمعیت مرد اصلعى (16) نشسته بود


عمر گفت‏اى اصلع در طلاق امة (یعنى کنیز) چه مى‏گوئى؟


آن مرد سر خود را بسوى او بلند کرد و با دو انگشت‏سبابه و وسطى اشاره کرد.


عمر دانست که طلاق امه دو طلاق است و فورا به آن دو مرد گفت تطلیقتان یعنى دو بار طلاق. یکى از آن دو گفت: سبحان الله ما نزد تو آمدیم، و تو امیرالمؤمنین و بزرگ آنها هستى!چگونه با ما آمدى تا در مقابل این مرد ایستادى!و از او سئوال کردى!و به اشاره او با دو انگشت‏خود اکتفا نمودى؟


عمر به آندو گفت: آیا مى‏دانید این مرد کیست؟


گفتند: نه گفت: این على بن ابیطالب است اشهد على رسول الله صلى الله علیه و آله لسمعته و هو یقول: ان السماوات السبع، و الارضین السبع، لو وضعا فى کفة، ثم وضع ایمان على فى کفة لرجح ایمان على بن ابیطالب (17)


عمر به آندو گفت: شهادت مى‏دهم بر رسول خدا که از او شنیدم که درباره على مى‏فرمود: اگر آسمان‏هاى هفتگاه و زمین‏هاى هفت طبقه را در کفه ترازوئى بگذارند، و سپس ایمان على را در کفه دیگر بگذارند، هر آینه ایمان على بن ابیطالب سنگین‏تر خواهد بود.


سپس علامه امینى گوید در حدیثى که زمخشرى روایت کرده مى‏گوید: آندو نفر بعمر گفتند: تو خلیفه مسلمین هستى و آمده‏ایم از تو سؤال کنیم!تو ما را پیش مرد دگرى بردى، و از او سئوال نمودى، یکى از آندو گفت: سوگند بخدا که‏اى عمر من دیگر با تو سخن نخواهم گفت:


عمر گفت: واى بر تو!مى‏دانى این مرد که بود؟او على بن ابیطالب است الخ.


و این روایت را دارقطنى و ابن عساکر از حافظین نقل نموده‏اند، و نیز گنجى در کفایه ص 129 روایت نموده و گفته است که هذا حسن ثابت، این روایت، روایت‏خوب و قبول آن نزد علماء ثابت‏شده است.


و نیز از طریق رواة زمخشرى، خوارزمى امام الحرمین در مناقب ص 78 و سید على همدانى شافعى در مودة القربى روایت کرده‏اند، و حدیث (18) میزان و ترازو را از عمر، محب الدین طبرى در کتاب ریاض النضره ج 1 ص 244 و صفورى در نزهة المجالس ج 2 ص 240 آورده‏اند.


کلمات کلیدی:
 
مقام امیرالمؤمنین علیه السلام
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩  

مقام امیرالمؤمنین علیه السلام


اما درباره امیرالمؤمنین علیه السلام که معلوم است‏سررشته‏دار معارف حقه و صاحب لواى حمد و پیشقدم در مراحل توحید بوده‏اند، خداوند آن حضرت را در خانه خود و حرم خود در کعبه بدنیا آورد بعد از آنکه نور مقدس او را از آدم تا حضرت ابوطالب، در اصلاب نسلا بعد نسل حفظ فرمود.


نام مبارکش على، کنیه‏اش ابوالحسن، پدرش حضرت ابو طالب فرزند عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بود، و ابو طالب برادر اعیانى حضرت عبدالله والد رسول الله بود، بنابراین آن حضرت ابن عم اعیانى رسول خدا بوده‏و نسبت او و حضرت رسول در جدشان حضرت عبدالمطلب مجتمع مى‏گردد.


ابوطالب از بزرگان مکه و خدمتگزاران برسول خدا بود، و از آن حضرت بسیار حمایت مى‏کرد، بطوریکه تا در قید حیات بود کسى از مشرکین قریش نتوانست‏به آن حضرت آسیبى وارد کند، سه سال آن حضرت و سایر بنى هاشم را در شعبى که معروف به شعب ابوطالب است در مکه حفظ و حراست نمود، و بتمام معنى فدوى و حامى رسول الله بود، تا هنگامیکه از دنیا رخت‏بربست، دست تجاوز و تجاسر مشرکین به رسول خدا باز شد و پیغمبر اکرم ناچار از هجرت به مدینه گردید.


حضرت ابوطالب از مؤمنین واقعى، و مسلمین حقیقى برسول خدا بود (18) و اشعاریکه در مدح آن حضرت سروده بسیار، و در کتب احادیث و تواریخ ثبت است، لکن بعللى که عمده آن حفظ و حراست از حضرت رسول الله بوده، ایمان خود را از قریش کتمان مى‏نمود و حضرت رسول بسیار او را دوست داشتند و به او پدر خطاب مى‏کردند.


نام مادرش فاطمه، دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است، و چون اسد برادر عبدالمطلب است لذا ابوطالب و فاطمه پسر عمو و دختر عمو بوده‏اند.


حضرت فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین از زنان بزرگوار اسلام است، و اول زنیست که بعد از حضرت خدیجه ایمان آورد و بحضرت رسول بسیار محبت مى‏نمود، حضرت او را مادر خطاب مى‏کردند، و چون بمدینه هجرت نمودند بدون فاصله با پاى برهنه حافیة بمدینه هجرت نمود.


فاطمه بنت اسد اولین زنى بود که به مکه هجرت کرد


ابن جوزى مى‏گوید: و هى اول امراة هاجرت من مکة الى المدینة ماشیة حافیة و هى اول امراة بایعت رسول الله صلى الله علیه و آله بمکة بعد خدیجة (19)


ابن صباغ مالکى مى‏گوید: فاطمه بنت اسد برسول خدا ایمان آورد و با حضرتش بمدینه هجرت نمود، چون در مدینه رحلت نمود پیغمبر اکرم او را در پیراهن‏خودشان کفن نمودند و دستور دادند که اسامة بن زید و ابو ایوب انصارى قبر او را حفر کنند.


چون حفر نموده بموضع لحد رسیدند، خود رسول الله در قبر پائین رفته و لحد او را با دست مبارک خود حفر کردند، و خاک لحد را با دست‏خود بیرون ریختند، چون از کار حفر فارغ شدند، خود در درون قبر به پشت‏خوابیدند، و گفتند:


الله الذى یحیى و یمیت و هو حى لا یموت اللهم اغفر لامى فاطمة بنت اسد و لقنها حجتها و وسع علیها مدخلها بحق نبیک محمد و الانبیاء الذین من قبلى فانک ارحم الراحمین (20)


خداست که زنده مى‏کند و مى‏میراند و اوست که ابدا نمى‏میرد.


بار پروردگار من، مادرم فاطمه بنت اسد را مورد مغفرت خود قرار داده، و حجت او را بزبان او القاء بفرما، و قبر را بر او وسیع گردان بحق فرستاده‏ات و پیامبرت محمد و پیامبرانى که قبل از من آمده‏اند، تو ارحم الراحمین هستى.


اصحاب به حضرت عرضه داشتند (21) یا رسول الله ما دیدیم تو را که در این عمل با فاطمه کارى کردى که با هیچکس قبل از او ننموده بودى، پیراهن خود را کفن او نمودى، و لحد او را خود کندى، و در قبر او خوابیدى، و دعا براى او نمودى.


حضرت فرمودند من پیراهن خود را باو پوشانیدم تا خدا از لباسهاى بهشتى در بر او کند، و در قبر او خوابیدم تا فشار قبر بر او آسان گردد، فاطمه در رعایت امر من و مراقبت و حمایت من بهترین خلق بود بعد از ابوطالب سلام الله علیهما (22)


سبط ابن جوزى گوید که: وفات فاطمه بنت اسد در سنه چهارم از هجرت بوده است. (23)


از ابو طالب و فاطمه بنت اسد چهار پسر بوجود آمد که بترتیب طالب و عقیل و جعفر و على نام داشتند، و سن هر یک با دیگرى بترتیب ده سال فاصله داشت و یک‏دختر بنام فاخته که لقبش ام هانى بوده است (24)


جاى تردید نیست که على علیه السلام در جوف کعبه خانه خدا متولد شد حمیرى سید اسمعیل بن محمد مى‏گوید:


ولدته فى حرم الاله و امنه و البیت‏حیث فنائه و المسجد


بیضاء طاهرة الثیاب کریمة طابت و طاب ولیدها و المولد


فى لیلة غابت نحوس نجومها و بدت مع القمر المنیر الاسعد


ما لف فى خرق القوابل مثله الا ابن آمنة النبى محمد (25)


فاطمه بنت اسد على را زائید در حرم خدا و محل امن و امان الهى، در بیت الله که ساحت‏حرم و مسجد الحرام است.


فاطمه زنى پارسا و روشن‏دل و پاکدامن و بزرگوار-پاک و پاکیزه بود هم خودش و هم فرزند مولودش و هم محل تولد مولودش.


در شبى این مولود مبارک را زائید که ستارگان نحسش همه غائب شده بودند و فاطمه با آن ماه منیر تابناک سعد و سعادت بدرخشید.


هیچگاه چشم و روزگار ندیده که مانند این مولود مسعود را دست قابله‏ها در پارچه‏اى بپیچند، مگر پسر آمنه: پیامبر اکرم محمد را.


و نیز در این باره عبد الباقى عمر مى‏گوید:


انت العلى الذى فوق العلى رفعا ببطن مکة وسط البیت اذوضعا (26)


تو همان على بلند مقامى هستى، که در بطن مکه در وسط بیت‏خدا که بزمین نهاده شدى، از فراز رفعت و بلندى هم گذشتى و بر فوق علو و رفعت ترفیع یافتى.


حاکم نیشابورى گوید: لم یولد فى جوف الکعبة قبل على و لا بعده مولود سواه اکراما له و اجلا لا لمحله در جوف خانه کعبه هیچ مولودى غیر از على متولد نشد، نه قبل از على و نه بعد از على، و این بجهت اکرام و عنایتى است که خداباو داشته و بعلت جلال و عظمتى است که در مقام او مرعى داشته است


و نیز ابن صباغ مالکى گوید: ولد على علیه السلام بمکة المشرفة بداخل البیت الحرام فى یوم الجمعة الثالث عشر من شهر الله الاصم، رجب الفرد سنة ثلاثین من عام الفیل، قبل الهجرة بثلاث و عشرین سنة، و قیل بخمس و عشرین، و قبل البعث‏باثنتى عشرة سنة، و قیل بعشر سنین، و لم یولد فى البیت الحرام، قبله احد سواه، و هى فضیلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلائا لمرتبته و اظهارا لتکرمته، و کان على هاشمیا من هاشمیین و اول من ولده هاشم مرتین (27)


على علیه السلام در جوف خانه خدا، و داخل بیت الله الحرام در مکه مکرمه متولد شد، در روز جمعه سیزدهم ماه رجب سى سال قبل از عام الفیل، و قبل از بعثت رسول خدا به ده سال، و قبل از هجرت رسول خدا به بیست و سه سال.


متولد نشده است کسى قبل از على در خانه خدا، و این فضیلتى که خداوند آن حضرت را بدو اختصاص داده است‏بجهة جلال و عظمت مرتبه و بلندى و رفعت مقام، و نشان دادن شان و قدر آنحضرت است و على اولین هاشمى است که از دو هاشمى متولد شده است(28) چون مادر او پدر او هر دو هاشمى بوده و قبل از او و برادرانش چنین هاشمى پا بعرصه وجود نگذاشت (29)


کیفیت ولادت امیرالمؤمنین در کعبه


اما در کیفیت ولادتش وارد است که چون درد زائیدن، مادرش فاطمه را گرفت، فاطمه بخانه خدا پناه آورده، با ابتهال پرده‏هاى خانه را گرفت، و تقاضاى سهولت زائیدن نمود، و نظرى به آسمان افکند و گفت:اى پروردگار من، من بتو ایمان آورده‏ام!و بهر پیغمبرى را که فرستاده‏اى!و بهر کتابى که نازل فرموده‏اى!و تصدیق نموده‏ام بفرمایشات ابراهیم خلیل که این خانه را بنا کرده است!


بارالها بحق این خانه، و بحق بنا کننده این خانه، و بحق این فرزندى که در شکم دارم و مونس من است، و با من سخن مى‏گوید، و یقین دارم که از آیات عظمت و جلال توست، اینکه آسان کنى بر من ولادت مرا.


عباس بن عبدالمطلب و یزید بن قعنب که شاهد قضیه بودند مى‏گویند: دیدیم که دیوار خانه (در موضح مستجار) شکافته شد و فاطمه از آن داخل بیت‏شد، و از دیده نهان گردیده و شکاف خانه بهم آمد، و هر چه ما خواستیم در خانه را بگشائیم و از حال فاطمه اطلاع حاصل کنیم میسر نشد، دانستیم که این یکى از آیات و اسرار خداست.


این قضیه در مکه انتشار پیدا کرد، و زنها با یکدیگر از این خبر گفتگو مى‏کردند تا پس از سه روز همان نقطه از دیوار شکافته شد و فاطمه بنت اسد فرزند خود على را بر روى دست گرفته بخود مى‏بالید و فخر مى‏نمود، و مى‏گفت: کیست مانند من که چنین پسرى در داخل کعبه بزاید (30) .


و اما آنچه ابن صباغ مالکى از کتاب مناقب لابى العالى الفقیه المالکى نقل مى‏کند، آنستکه: از حضرت على بن الحسین نقل است روزى در خدمت پدرم حسین بن على نشسته بودیم، و جماعتى از زنان در آنجا مجتمع بودند یکى از آنها بسوى ما روى آورد، من به او گفتم خدا تو را رحمت کند!که هستى؟گفت من زبدة دختر عجلان از بنى ساعده هستم.


گفتم: آیا مطلبى دارى؟و مى‏خواهى ما را از آن اطلاع دهى؟


گفت: آرى سوگند بخدا، ام عمارة دختر عبادة بن فضلة بن مالک بن عجلان ساعدى مرا خبر داد که روزى در میان زنان عرب بودیم که ابوطالب با حال اندوه و حزن بسوى ما آمد، من باو گفتم: چرا اینطور پریشانى؟


گفت: چون فاطمه بنت اسد در شدت درد زاییدن گرفتار است.


پس ابوطالب دست فاطمه را گرفته و بکعبه آورد و او را در داخل کعبه جاى داد و گفت همین جا بنام خدا بنشین!ناگهان یکمرتبه او را درد سختى گرفت و طفل نظیف و پاکى را که پاکیزه‏تر از او ندیده بودیم متولد شد او را ابوطالب على نام گذارده و درباره او شعرى سرود:


سمیته بعلى کى یدوم له عز العلو و عز الفخر ادومه


من او را على نامیدم براى آنکه عزت بلندى مقام و عزت فخر بطور مداوم و جاودان براى او باشد.


و در اینحال پیغمبر صلى الله علیه و آله آمدند و از کعبه على و مادرش فاطمه را بخانه مادرش بردند.


حضرت سجاد مى‏فرماید: سوگند بخدا که من هیچگاه چیز خوبى را نشنیده بودم مگر آنکه این خبر از بهترین و خوبترین آنها بود(31)


شیخ سلیمان قندوزى از کتاب «مودة القربى‏» از عباس بن عبدالمطلب روایت کرده است که، فاطمه بنت اسد میل داشت اسم این فرزند را اسد بنام پدر خودش بگذارد، و حضرت ابوطالب بدین اسم راضى نبود و بفاطمه گفت: بیا با هم در شب تاریکى از کوه ابوقیس بالا رویم و خداوند آفریننده جهان را بخوانیم، شاید خودش ما را از اسم این فرزند آگاهى دهد.


چون شب فرا رسید هر دو از منزل خارج شده و از کوه ابوقیس بالا رفتند و هر دو خدا را خواندند و ابوطالب این ابیات را انشاء کرد:


یا رب یا ذا الغسق الدجى و الفلق المبتلج المضى


بین لنا عن امرک المقضى بما نسمى ذلک الصبى


اى پروردگار من!اى صاحب این شب تار!واى صاحب صبح روشن!از امر خود که در قضاى تو گذشته است ما را واقف گردان که نام این پسر را چه بگذاریم؟


در این حال صداى خش خشى بالاى سر آنها در آسمان پیدا شد، ابوطالب سر خود را بلند کرد، دید لوحى سبزفام است مثل زبرجد، و در او چهار سطر نوشته، با دو دست او را گرفته و او را محکم بسینه خود چسبانید در روى آن نوشته بود:


خصصتما بالولد الزکى و الطاهر المنتجب الرضى


و اسمه من قاهر على على اشتق من العلى


من شما دو نفر را اختصاص دادم بیک فرزند پاکیزه و طاهر و اختیار شده و پسندیده و اسم او را از مقام رفیع و با عظمت على گذاردم، که مشتق از اسم خودم على است، ابوطالب بسیار مسرور شد و سجده نمود و ده شتر عقیقه کرد، و این لوح را در خانه کعبه آویزان نمود، و بنى هاشم باو فخر مى‏نمودند تا در زمان هشام بن عبدالملک که حجاج با ابن زبیر نبرد کرد غائب شد. (32)


پى‏نوشت‏ها:


1 - سوره جن: 72 - آیه 26 - 28


2 - سوره کهف: 18 - آیه 110


3 - سوره حجر: 15 - آیه 40


4 - سوره ص: 38 - آیه 83


5 - سوره صافات: 37 - آیه 160


6 - سوره رعد: 13 - آیه 13


7 - سوره اسراء: 17 آیه 44


8 - سوره صافات: 37 - آیه 128


9 - سوره نمل، 27 - آیه 87


10 - سوره زمر: 39 - آیه 68


11 - سوره قصص: 28 - آیه 88


12 - سوره الرحمن: 55 - آیه 27


13 - سوره صافات: 37 - آیه 40


14 - سوره یوسف: 12 - آیه 25


15 - در اینجا این سئوال پیش مى‏آید که چطور در اینجا مراد از اتضاء ارتضاى مطلق است ولى در آیه مبارکه 28 از سوره انبیاء: «و لا یشفعون الا لمن ارتضى‏»، مراد از ارتضاء ارتضاى در دین و عقیده است، جواب آنستکه چون شفاعت راجع باهل معصیت است، آنهم معاصى کبیره، بدلیل آیه 32 از سوره و النجم: «لیجزى الذین اسآءوا بما عملوا و یجزى الذین احسنوا بالحسنى، الذین یجتنبون کبائر الاثم و الفواحش الا اللمم‏»، افرادى را که فقط از گناه کبیره اجتناب کنند آنها را محسن شمرده است، و پیغمبر فرموده است‏شفاعت‏براى محسنین نیست: شفاعتى لاهل الکبائر من امتى فاما المحسنون فما علیهم من سبیل، و در سوره نساء آیه 30 وارد است که: «ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم‏»، بنابراین نفس اجتناب از کبائر خود بخود مکفر سیئآت و معاصى صغیره است، روى این زمینه مراد از ارتضاء در آیه شفاعت‏بمناسبت‏حکم و موضوع حتما باید ارتضاء در دین و عقیده باشد نه ارتضاء در سر و ذات و عمل، زیرا کسیکه ذاتش و سرش مورد ارتضاء واقع شود، دیگر درباره او شفاعت معنى ندارد و مؤید این معنى روایاتیست که از حضرت امام رضا علیه السلام وارد شده است و در آنها ارتضاء در آیه شفاعت را بارتضاء در دین تفسیر نموده‏اند (جلد اول از تفسیر المیزان ص 171 ببعد و جلد هفتم در سوره انبیاء در آیه 28 روایاتیست که بر مقصود دلالت دارد) آن آیه ارتضاء در مورد علم غیب بمناسبت‏حکم و موضوع، باطلاق خود باقى است. در مورد شفاعت‏باز بمناسبت‏حکم و موضوع فقط اطلاق در مورد دین و عقیده خواهد داشت.


16 - سوره جن: 72 - آیه 27 - 28


17 - سوره مریم: 19 آیه 64


18 - رجوع شود بکتاب مؤمن قریش تالیف خنیزى و کتاب الحجة على الذاهب الى تکفیر ابیطالب تالیف فخار بن سعد بن فخار موسوى حائرى و او از ابن ادریس حلى روایت مى‏کند و محقق حلى از او روایت مى‏نماید و نیز رجوع شود بکتاب «ابوطالب حامى الرسول و ناصره‏» تالیف علامه نجم الدین شریف عسکرى


19 - ذیل صفحه 13 از «فصول المهمه‏» ابن صباغ، و «تذکره سبط‏» ابن جوزى ص 6


20 - «فصول المهمه‏» ص 13


21 - ابن اثیر ذیل کلام ابن صباغ را در ج 5 ص 517 از اسد الغابة نقل مى‏کند


22 - تا اینجا کلام ابن صباغ بود


23 - «تذکرة الخواص‏» ص 6


24 - «فصول المهمه‏» ابن صباغ نقلا عن ضیاء الدین ابوالمؤید موفق بن احمد خوارزمى در کتاب «مناقب‏» خود


25 - دیوان حمیرى ص 155. مؤلف دیوان مى‏گوید تخریج این ابیات از «اعیان الشیعه‏» ج 12 ص 240 و «مناقب‏» ج 2 ص 175 و «دلائل الصدق‏» ج 2 ص 328 است


26 - تعلیقه اشعار حمیرى در دیوان حمیرى ص 155


27 - فصول المهمه ص 12 و نیز ابن اثیر در «اسد الغابة‏» ج 4 ص 16 گفته است که و هو اول هاشمى ولد بین هاشمیین


28 - على امیرالمؤمنین علیه السلام اول هاشمى متولد از هاشمین نیستند چون برادر بزرگترشان داراى این صفت‏بود لذا در ترجمه اصلاح شده است.


29 - در کتاب الغدیر ج 6 از ص 21 تا ص 38 روایات وارده در ولادت حضرت را در جوف کعبه با مدارک آنها و نام علمائى را از اهل تسنن که آنها را در کتب خود ضبط نموده‏اند و شعرائى که در این باره قصائدى سروده‏اند با شعر آنان ذکر نموده است.


30 - «غایة المرام‏» ص 13 از کتاب «امالى‏» شیخ طوسى


31 - «فصول المهمه‏» ص 12 و «غایة المرام‏» ص 13 از طریق عامه از کتاب «مناقب‏» ابن مغازلى شافعى نقل کرده است.


32 - «ینابیع المودة‏» ص 


کلمات کلیدی:
 
مناظره امام باقر علیه السلام برای حقانیت امیرالمومنین
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩  

مناظره امام باقر علیه السلام برای حقانیت امیرالمومنین


« عبدالله بن نافع» از خوارج بود و برای خود طرفداران و دار و دسته‌ای داشت، که با امام علی ـ علیه السلام ـ به خاطر کشتن خوارج نهروانی دشمن بود. 
روزی گفت: اگر بر روی زمین کسی باشد که مرا قانع کند که علی ـ علیه السلام ـ در کشتن خوارج، بر حق بود، هر جا که باشد به محضرش می‌روم و تا آخر عمر مرید او می‌شوم. 
یکی از حاضران گفت: آیا به نظر تو هیچ کس از فرزندان علی ـ علیه السلام ـ نیست که تو را قانع سازد. 
عبدالله: آیا در میان فرزندان او دانشمندی وجود دارد؟ 
یکی از حاضران: همین‌ نشانه ناآگاهی توست. مگر می‌شود در میان فرزندان علی ـ علیه السلام ـ دانشمندی وجود نداشته باشد. 
عبدالله: اکنون دانشمند خاندان علی ـ علیه السلام ـ کیست؟ 
یکی ازحاضران: محمد بن علی معروف به امام باقر ـ علیه السلام ـ است. 
عبدالله با برجستگانِ طرفدارش به مدینه سفر کرد و به محضر امام باقر ـ علیه السلام ـ رسید. 
امام باقر ـ علیه السلام ـ فرزندان مهاجر و انصار را به آن مجلس دعوت کرد، مجلس از دو طرف پر از جمعیت شد. 
امام باقر ـ علیه السلام ـ مثل ماه تابان در میان آنها درخشید. آن گاه پس از حمد و ثنای خداوند مناظره زیر رخ داد: 
امام باقر ـ علیه السلام ـ : ای گروه فرزندان مهاجر و انصار! هر کسی از شما که فضیلتی از علی ـ علیه السلام ـ می‌داند برخیزد و آن را بازگو کند. 
آنها از هر سو برخاستند و بخشی از مناقب امام علی ـ علیه السلام ـ را بیان کردند. 
عبدالله: من نیز این مناقب را از این محدثان روایت می‌کنم و به همه آنها آگاه هستم ، ولی نظر من این است که علی ـ علیه السلام ـ بعد از ماجرای حَکَمین و در قضیه دَوْمَه الجندل (بعد از جنگ صفین) به خاطر تأیید آن کافرند. 
حاضران در ضمن برشمردن مناقب مولی علی ـ علیه السلام ـ به ذکر ماجرای جنگ خیبر پرداختند که هر روز برای فتح خیبر، گروهی با فرماندهی اشخاصی (از جمله ، ابوبکر و عمر) به جبهه جنگ می‌رفتند و بی‌نتیجه باز می‌گشتند؛ سرانجام رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: 
«لاُعْطیَنَّ الرّایَهَ غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ، وَ یُحِبُّهُ اللهُ و رسولُهُ کَرّارٍ غَیرَ فَرّارٍ. لا یَرجِعُ حَتّی یَفْتَحَ اللهُ عَلی یَدَیهِ»؛
« فردا پرچم را به دست مردی می‌دهم که خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش او را دوست دارند، رزمنده شجاعی که پیاپی به دشمن حمله می‌کند و هرگز پشت به جبهه نمی‌نماید و بر نمی‌گردد مگر مظفّرانه.» 
امام باقر ـ علیه السلام ـ به عبدالله فرمود: «نظر تو درباره این حدیث چیست؟» 
عبدالله: حدیث صحیح است، و شکی در صدق آن ندارم ولی علی ـ علیه السلام ـ بعد از جریان‌های عصر معاویه از ماجرای حکمین کافر شد.و من به ایمان او قبل از جریان جنگ صفین کاری ندارم. 
امام باقر ـ علیه السلام ـ : مادرت به عزایت بنشیند ، به من بگو آیا آن هنگام که خداوند علی ـ علیه السلام ـ را دوست می‌داشت، می‌دانست که آن حضرت ـ علیه السلام ـ خوارج نهروان را می‌کشد یا نمی‌دانست؟ اگر بگویی نمی‌دانست مطلقاً کافر شده‌ای. 
عبدالله: خداوند می‌دانست. 
امام باقر ـ علیه السلام ـ : آیا خداوند علی را به خاطر اطاعتش دوست می‌داشت یا به خاطر گناهش؟ 
عبدالله: معلوم است که به خاطر اطاعتش دوست می‌داشت. 
امام باقر ـ علیه السلام ـ : بنابراین برخیز که محکوم شدی (زیرا اقرار نمودی که خداوند امام علی ـ علیه السلام ـ را به خاطر این که می‌دانست تا آخر عمر، اعمال نیک انجام می‌دهد دوست داشت و از جمله اعمال کشتن خوارج است.) 
عبدالله برخاست در حالی که این آیه را می‌خواند: 
«حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ»؛[1] یعنی هم چون روشنی سپیده سحر، حقانیت امام علی ـ علیه السلام ـ برایم آشکار گردید. 
سپس بیانات مستدل امام باقر ـ علیه السلام ـ را با این جمله قرآن تأیید کرد: 
«اللَّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»؛[2] خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را در کجا قرار دهد (و چه کسانی را به امامت رساند)![3]

مدارک:
[1] . بقره، 187. 
[2] . انعام، 124. 
[3] . روضه الکافی، ص 349 تا 351؛ بحار الانوار، ج 46، ص 347.


کلمات کلیدی:
 
مهدی در انتظار شیعیان حقیقی علی علیه السلام
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩  

بی عشق علی«علیه السلام» نتوان عاشق مهدی« عجل الله تعالی فرجه الشریف» شد          یا علی مدمهدی در انتظار شیعیان حقیقی علی علیه السلام


 أین مثل مالک؟ ‌أین عمار؟ أین ذوالشهادتین؟


کجاست مثل مالک؟ کجاست عمار؟ کجاست ذوالشهادتین؟


دیرگاهی پیش بود که صدای گلایه علی (ع) در حد فاصل کوفه و شام برخاست.آن هنگام که مالک اشتر و عمار و ذوالشهادتین، یعنی یاران صدیق علی (ع) به شهادت رسیده بودند و علی تنها مانده بود. سئوالی که جوابی در پی نداشت.


روزها برآمدند و شبها فرو رفتند. روزگار دیگری آمد. روزی به بلندای روزگار،‌عاشورا!


آن روز هم، امام دیگری بود  و ندای دیگری:‌« هل من ناصر ینصرنی؟ » این ندا هم زمانی بر آمد که ابوالفضل علمدار، علی اکبر، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و ... در برابر چشمان حسین (ع) به خون غلتیده بودند و او سرداری بود تنها مانده . پس سئوال همان سئوال بود، جواب هم همان جواب : سرهای فروافتاده، دستهای به عقب کشیده شده، چشمان شرمزده و خجلت زده ای که به دنبال محل فراری چون زمین هستند نا از تیررس نگاه امام فرار کنند. بجز 72 تن؟! همین !


آیا جواب سؤالی بدان عظمت، سئوالی که زمین و زمان، فرشتگان و ملایک برای جوابش هروله می کردند، همین بود؟!


نه ! نبود !‌و از همین رو بود که علی جوابش را از محراب با فرق خونینش گرفت و حسین بر سر نیزه !


آن روزگار گذشت و امروز، روزگار دیگری است. امروز نیز روز امام دیگری است. اما همچنان همان سئوال باقی است :


- کجاست یاریگری  که به یاری امامش بشتابد؟


و جواب نیز همان ! سکوت !‌خجلت ! غلفت ! ترس !


دیگرگاهی است که هر روز ندایی در صحن دل شیعیان می پیچد :


« کجاست یاریگری که به یاری مهدی بشتابد؟!»


و ما همچنان چشمان شرمزده و گنهکار، اما مشتاقمان را به زمین دوخته ایم. سر به جانب دیگری گردانده ایم و دستانمان را به کار دنیا مشغول داشته ایم ! و او هر روز دلتنگ عاشقی، منتظر یاریگری ، با گلویی بغش آلود، چشمان امیدوارش را که از نگرانی برای شیعیان اشک آلود است به آسمان دوخته :


- پس کی ؟


آری !‌امروز دیگر آن روزگار نیست، که این آخرین حجت خدا، بقیه الله الاعظم (عج) هم به سرنوشت اجداد اطهرش دچار گردد.


او در پس پرده می ماند تا آنگاه که مالک ها، عمارها، حبیب ها و ابالفضل هایش را پیدا کند.


اومانده است تا زمین خدا ،‌از حجت خالی نماند و ظهوراو محقق نمی شود مگر به حضور مالک ها،‌عمارها، و حبیب ها.


به راستی ! ما که ادعای علوی بودن را بر سینه داریم و چشم به راه قیام مهدی (عج) هستیم،


هیچ با خود فکر کرده ایم که امروز هم ندای أین مثل مالک، أین عمار، أین ذوالشهادتین علی (ع) از حنجره فرزندش مهدی (عج) در فضا طنین انداز است !


هیچ با خود فکر کرده ایم که امروز مهدی (عج) بیش از هر کس دیگر،‌در انتظار منتظران واقعی خویش است ؟!


هیچ با خود فکر کرده ایم که آیا این ندای حضرت را پاسخ دهنده ای هست؟


افسوس که پاسخ دهندگان بسیار اندکند.


افسوس که اگر شیعیان واقعی علی (ع) اندک نبودند، فرزندش در پرده غیبت باقی نمی ماند.


آری، آن هنگام که ندای «فزت و رب الکعبه» علی (ع) در محراب مسجد کوفه طنین انداز شد،


چشمانش نگران چنین روزهایی بود.


روزهایی همچون امروز که زمان بی تاب ظهور فرزندش و مکان بی قرار شنیدن ندای «أنا المهدی» اش می باشد.


آیا او را جوابگویی هست؟


شیعیان علی !


 درک این حقیقت را به کدامین لحظه واگذارده ایم؟ فرصت ها از دست می رود.


شاید از هنگام ظهور اندکی بیش نمانده باشد !


لحظه ها از دست رفت،


عمرما بر باد رفت


هر که مرد راه هست !! یا علی !


د            یا علی ادرکنی


کلمات کلیدی:
 
پیشگویی خداوند در بیان حقانیت شیعه در سوره حمد یکی از معجزات الهی قرآن است
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩  




مسئول مؤسسه قرآنی ثقلین: 

پیشگویی خداوند در بیان حقانیت شیعه در سوره حمد یکی از معجزات الهی قرآن است

گروه اندیشه و علم: مسئول مؤسسه قرآنی ثقلین در بخشی از سخنان خود در کارگاه آموزشی «هنرخوشنویسی همراه با معارف قرآنی» در تبیین مراد حضرت باریتعالی از واژه «نعمت» به آیه 3 سوره مائده اشاره کرد و گفت: خداوند متعال در این آیه نعمت را به صورت کامل معرفی می‌کند و ضمن قرار دادن ضمیر متکلم وحده «ی» آن را از سوی خود می‌داند که برای خلق آماده کرده است که با آن دین اسلام را برای بشریت کامل کرده است.







پیشگویی خداوند متعال در بیان حقانیت شیعه در سوره مبارکه حمد یکی از معجزات الهی قرآن است

به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا) شعبه مؤسسات قرآنی مردم‌نهاد، مؤسسه قرآنی ثقلین، دوشنبه این هفته 18 آبان‌ماه کارگاه آموزشی «هنرخوشنویسی همراه با معارف قرآنی» با حضور نوجوانان منطقه شهرک امید مشهد در محل آموزشگاه شهید فتحی برگزار شد.


«حمید رابعی»، مسئول موسسه ثقلین مشهد که تشکیل این کارگاه آموزشی را به عهده دارد در ابتدای سخنان خود پیرامون آیه شریفه «اهدنا الصراط المستقیم» از سوره مبارکه فاتحة الکتاب این آیه شریفه را بر روی تخته سیاه به صورت خط نستعلیق نوشت و به بخشی از قواعد خوشنویسی بر روی حروف و اتصالات این آیه اشاره کرد.


رابعی پس از ترجمه این آیه شریفه افزود: خداوند متعال در آیه شریفه «صراط الذین انعمت علیهم» که آیه بعدی سوره مبارکه حمد است، راه راست را به صورت کامل معرفی کرده است و می‌فرماید: راه راست راه کسانی است که به آنان از طرف حضرت باریتعالی نعمت داده شده است.


حمید رابعی در ادامه سخنان خود و در تبیین مراد حضرت باریتعالی از واژه «نعمت» به آیه 3 سوره مائده یعنی «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» اشاره کرد و افزود: خداوند متعال در این آیه نعمت را به صورت کامل معرفی می‌کند و ضمن قرار دادن ضمیر متکلم وحده «ی» آن را از سوی خود می‌داند که برای خلق آماده کرده است که با آن دین اسلام را برای بشریت کامل کرده است.


وی در بیان شان نزول این آیه به روز غدیر خم و آخرین سفر حج حضرت رسول اکرم اشاره می‌کند و ضمن اشاره به شیوه ابلاغ ولایت حضرت علی(ع) از سوی رسول اکرم(ص) به حاضرین که تعدادشان تا دویست هزار نفر هم ذکر شده است، به وقایع بعد از رحلت حضرت رسول اکرم اشاره می‌کند و می‌افزاید: حضرت رسول اکرم(ص) به اصحاب خود سفارش کرده بود تا اهل بیت مطهر او که شامل حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) و فرزندان معصوم ایشان بودند را گرامی بدارند و محبت آنان را اجر رسال خود عنوان کرده بودند.


مسئول موسسه ثقلین مشهد با اشاره به حدیثی از حضرت رسول اکرم (ص) افزود: آن حضرت در یکی از فرمایشات خود که در بیان شان و مقام و منزلت حضرت زهرا (س) ذکر شده است می فرمایند: «هر کس فاطمه (س) را غضبناک کند من را غضبناک کرده است و هر کسی که من را غضبناک کند خدا را غضبناک کرده است».


رابعی سپس با تلاوت آیه شریفه «غیر المغضوب علیهم و لا الضالین» به آیه بعدی سوره مبارکه حمد اشاره می‌کند و می‌افزاید: پس از اینکه خداوند متعال در سوره حمد راه راست را به صراحت پیروی از ولایت و محبت اهل بیت مطهر حضرت رسول اکرم (ص) ذکر می‌کند بلافاصله به وقایع پس از رحلت حضرت رسول اکرم اشاره می‌کند و با پیشگویی خارق‌العاده خود راهی که اکثریت جامعه مسلمان با پیروی از مغضوبین حضرت زهرا (س) و رسول اکرم (ص) و خداوند متعال را طی می‌کنند را راه غیر مستقیم عنوان می‌کند و باعث گمراهی جامعه می‌داند.


حمید رابعی در ادامه این کارگاه آموزشی که ویژه نوجوانان دوره راهنمایی برگزار می‌شد به تعداد حروف آیه شریفه «اهدنا الصراط المستقیم» اشاره می‌کند و می‌افزاید: این آیه مانند آیه «بسم الله الرحمن الرحیم» و «ایاک نعبد و ایاک نستعین» در سوره مبارکه حمد از 19 حرف تشکیل شده است. وی در بیان اهمیت عدد 19 تصریح کرد که عدد 19 در کتاب آسمانی قرآن جایگاه ویژه‌ای دارد که در جلسات بعد به ذکر برخی از کاربردهای این عدد در قرآن خواهد پرداخت.


در پایان این کارگاه عملی آموزش خوشنویسی شرکت کنندگان با راهنمایی حمید رابعی به نگارش آیه شریفه «اهدنا الصراط المستقیم» پرداختند و از روی سرمشق‌هایی که گرفته بودند این آیه را تمرین کردند.


یادآوری می‌شود، پیش از این نیز کارگاه آموزشی «هنرخوشنویسی همراه با معارف قرآنی» در این مکان با آموزش بخش دیگری از سوره مبارکه حمد توسط حمید رابعی برگزار شده بود که اخبار مربوط به این کارگاه را می‌توانید در ادامه مشاهده کنید.


کلمات کلیدی:
 
ثبات حقانیت شیعه در یک دقیقه با سه آیه قرآن
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩  


ثبات حقانیت شیعه در یک دقیقه با سه آیه قرآن




تا وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم ) زنده بودند شیعه وسنی نبود .رهبر همه پیامبر بود .
بعد از پیامبر ما شیعیان فقه خودمان را از اهل بیت گرفتیم و اهل سنت از چهار تا عالم دیگه ،امام احمد حنبل ، ابو حنیفه ،امام مالک و امام شافعی

هنوز یک دقیقه نشده!!

اولا : ما که فقه مان را از اهل بیت گرفتیم سه تا آیه داریم ،قرآن راجع به اهل بیت (علیهم السلام ) وقتی به کلمه اهل بیت که می رسه می فرماید : یطهرکم تطهیرا ( احزاب ?? )
یطهرکم یعنی معصومند .هیچ کس نگفته یطهرکم مال ابو حنیفه و شافعی هست .نه شیعه گفته نه سنی .
دوما : اهل بیت قرن اول هجری بودند ، اما چهار تا عالم سنی یعنی ابوحنیفه و شافعی و مالکی و امام احمد حنبل مال قرن دوم هجری بودند .
اهل بیت یک قرن از اونها جلوتر بودند . 
قرآن می فرماید "و السابقون السابقون اولئک المقربون " (واقعه ??و??)
سوما : تمام اهل بیت شهید شدند ، یکی از علماء اهل سنت سیلی نخوردند .
قرآن می فرماید : "فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما " (نساء ??)


یک دقیقه من تموم شد .
ما شیعه هستیم بدلیل اینکه:
یک : ما فقه مان را اهل بیت گرفتیم معصومند (یطهرکم تطهیرا )
دو :یک قرن جلوترند ( و السابقون السابقون )
سوم : همه ائمه شهید شدند ( قتلوا فی سبیل الله )

شما اهل سنت اگر می توانید یک آیه بخوانید که چرا دینت را از ابوحنیفه گرفتید؟

حجت الاسلام قرائتی


کلمات کلیدی:
 
شخصیت علمی، فرهنگی علی علیه السلام
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩  

شخصیت علمی، فرهنگی علی علیه السلام

 ((سلونی قبل أن تفقدونی))


صدای درخواست علی (ع) که با تضرع، از مردمش می خواست تا ازعلم و معرفتش سرمست شوند، در میان همهمه حاضران گم شد! پنهان شد! و پس از آن با سؤال بی ربط و بی محتوای شخص کوته فکری از دست رفت! تمام شد! فقط اثری از آن در کتب تاریخی بجای ماند، تا در سالهایی دور و در روزگاری دیگر،‌ دانشمند سنی مذهبی چون ((ابن ابی الحدید)) بگوید:


((این ادعایی است که در طول تاریخ فقط شخصیتی مثل علی (ع) کرده است و می تواند بکند))


همانا این سید انسانهای متکامل و رشد یافته است که ضمن رعایت اصل اعتدال و پرهیز از هر گونه افراط و تفریط درگرایش به یکی از این جنبه ها، همه ابعاد وجودی خویش را در حد اعلای خود پرورش می دهد. به گواهی تاریخ، علی (ع) در رشته های گوناگون از علوم عقلی و نقلی، طبیعی و ماوراء الطبیعه، ریاضیات و اخلاقیات و اقسام فنون و حرفه های دیگر تخصص داشته اند، که برخی از آنها را بر می شماریم:


- ساخت اولین مدرسه اسلامی در ((صفه)) و تدریس در آن مدرسه


- انجام معالجات پزشکی (جذام- ضدعفونی- امراض داخلی)


- تدوین قرآن کریم


- ابداع علم صرف و نحو عربی و علم تجوید و تعلیم این علوم


- ستاره شناسی و جهت یابی در شب: (اولین بار در راه ?جلولا و نهاوند? برای لشکر، مورد بهره برداری قرار گرفت.)


- تدریس زبان خارجی: (زبان پارسی ساسانی- زبان سریانی- خط پهلوی)


- دعوت عی (ع) به دانشگاه جندی شاپور خوزستان جهت تدریس ادبیات، طب و علوم دیگر که به علت وقوع جنگ صورت نگرفت.


- تعلیم مدیریت: (هرکس را که برای اداره قسمتی از کارهای حکومتی و دولتی       می فرستادند، پیش از آن می بایست کلاس مدیریت را می گذراند. این مدرسه در مدینه قرار داشت.)


- تسلط و تکلم به لهجه ها و زبان ملتهای جهان، حتی گویشهای محلی که البته غیر از عربی، تلکم به زبانهای فارسی، ترکی، عبری، لاتین و هندی در تاریخ زندگی ایشان درج گردیده است.


- ترجمه کتب علمی (امیرالمؤمنین ((قراباذین)) اثر دانشمندان دانشگاه جندی شاپور را از پارسی به عربی برگرداند، و راه را برای دیگران گشود.)


- تدریس علوم اسلامی ازجمله: عرفان، فقه، علوم قرآنی، فلسفه و ... در سنین جوانی


- تسلط کامل بر تورات و انجیل (علاوه بر قرآن)


- شناخت تاریخ گذشتگان و تاریخ ملل دیگر (ازجمله ایران و تاریخ آن)


- برگزاری کلاس تعلیم قضاوت و استوار ساختن اصول محاکمات حقوقی و جزایی


- فلز شناسی


جدا از تخصصهایی که در رشته های پیشین ذکر شد، امیرالمؤمنین را می توان یکی از بزرگترین نویسنده ها و خطبای تاریخ ادبیات عرب نام برد. به شهادت تمام ادبا و عقلای تاریخ، نهج البلاغه اثری است از قرآن- کلام الهی- فروتر و از کلام بشر، فراتر!


به غیر از قرآن منسوب به مولای متقیان، ایشان اولین نویسنده در تاریخ اسلام هستند و پس از ایشان است که سلمان فارسی ، ابوذر غفاری، اصبغ بن نباته و عبدا... ابن ابی رافع نیز به تألیف کتب اسلامی پرداختند. حضرت علی (ع) دوازده کتاب تألیف نمود که موضوع آنها: علوم قرآنی، پیشگویی حوادث عالم، احادیث پیامبر اسلام (ص) ، واجبات دین، ابواب فقه، علوم سیاسی اجتماعی، مباحث مدیریتی، وصیت نامه به محمد حنفیه و دیوان شعر است. بیشتر آنها هم اکنون از جمله میراث امامت محسوب شده و نزد حضرت صاحب الزمان (عج) موجود است. البته باید توجه داشت همه علومی که پیش از این ذکرشد،‌ مواردی بودند که زمینه و شرایط اجتماعی آن روز اجازه بروز این علوم را به مولای متقیان داد، چه بسا اگر ذهن و معرفت مردم و ظرف علمی جامعه، ظرفیت و یا زمینه بروز بیش از این را داشت مواردی بیش از آنچه ذکر شد از سیره امیرالمؤمنین به ظهور می رسید و یا اینکه چه بسا علوم دیگری هم به دست بشر می رسید که به دلیل همین نبودن ظرفیتها از دسترس بشریت به دور مانده و در سینه پرنورشان به امانت مانده است تا رسیدن زمان آن، ان شاءا...! چرا که امام مخزن علم الهی است و تمام اسرار و رموز هستی در نزد او موجود است، ولی چون تسلیم محض خداست هرگاه خداوند بخواهد از آن علم استفاده خواهد کرد.


کلمات کلیدی:
 
پرتوى از سیره و سیماى امیرالمؤمنین على(علیه السلام)
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩  

پرتوى از سیره و سیماى امیرالمؤمنین على(علیه السلام)


امیرالمؤمنین على(علیه السلام)، چهارمین پسر ابوطالب، در حدود سى سال پس از واقعه فیل و بیست و سه سال پیش از هجرت در مکّه معظّمه، از مادرى بزرگوار و باشخصیّت، به نام فاطمه، دختر اسد بن هشام بن عبدمناف ، روز جمعه سیزده رجب در کعبه به دنیا آمد.
على(علیه السلام) تا شش سالگى در خانه پدرش ابوطالب بود.
در این تاریخ که سنّ رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) از سىسال گذشته بود در مکّه قحطى و گرانى پیش آمد و این امر سبب شد که على(علیه السلام) به مدّت هفت سال در خانه پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، تا اوّل بعثت، زندگى کند و در مکتب کمال و فضیلت آن حضرت تربیت شود.
امیرالمؤمنین در خطبه 192 نهج البلاغه مىفرماید:«وَ لَقَدْ کُنْتُ أَتـَّبِعُهُ إِتّباعَ الْفَصیلِ اَثَرَ أُمِّهِ، یَرْفَعُ لى فى کُلِّ یَوْم مِنْ أَخْلاقِهِ عَلَمًا، وَ یَأْمُرُنى بِالاِْقْتِداء بِهِ.»«و من در پى او بودم چنانکه بچّه در پى مادرش، هر روز براى من از خلق و خوى خویش نشانه هاى برپا مىداشت و مرا به پیروى آن مىگماشت.»بعد از آن که محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) به پیامبرى مبعوث گردید، على(علیه السلام)نخستین مردى بود که به او گروید.
براى اوّلین بار ابوطالب پسر خود را دید که با پسرعموى خود مشغول نمازاند.
گفت: پسر جان چه کار مىکنى؟ گفت: پدر، من اسلام آورده ام و براى خدا با پسر عموى خویش نماز مىگزارم.
ابوطالب گفت: از وى جدا مشو که البته تو را جز به خیر و سعادت دعوت نکرده است.
ابن عبّاس مىگوید: نخستین کسى که با رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)نماز گزارد، على بود.
روز دوشنبه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)به مقام نبوّت برانگیخته شد، و از روز سه شنبه على نماز خواند.
در سال سوم بعثت بعد از نزول آیه «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الاَْقربینَ»; یعنى «خویشان نزدیکتر خود را انذار کن!» رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) بنى عبدالمطّلب را که حدود چهل نفر بودند دعوت کرد و به آنها ناهار داد، امّا آن روز نشد سخن بگوید، روز دیگر آنها را دعوت کرد و بعد از صرف ناهار به آنها فرمود: کدام یک از شما مرا یارى کرده و به من ایمان مىآورد تا برادر و جانشین بعد از من باشد، على(علیه السلام)برخاست و فرمود: اى رسول خدا! من حاضرم تو را در این راه یارى دهم.
فرمود: بنشین.
آن گاه سخن خویش را تکرار کرد و کسى برنخاست و فقط على(علیه السلام)برخاست و فرمود: من آماده ام.
فرمود بنشین.
بار سوم رسولخدا(صلى الله علیه وآله وسلم)سخن خود را تکرارکرد.
باز على(علیه السلام) برخاست و آمادگى خود را براى یارى و همراهى پیامبر اعلام کرد.
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود:«إِنَّ هذا أَخى وَ وَصِیّیى وَ وَزیرى وَ وارِثى وَ خَلیفَتى فیکُمْ مِنْ بَعْدى.» «این على، برادر و وصىّ و وارث و جانشین من در میان شما پس از من مىباشد.»بعد از سیزده سال دعوت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) در مکّه، مقدّمات هجرت آن حضرت به مدینه فراهم شد.
در شب هجرت، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) به على(علیه السلام)فرمود: لازم است در بستر من بخوابى، على(علیه السلام) در بستر رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)خوابید و آن شب که اوّل ربیع الاوّل سال چهاردهم بعثت بود، لیلة المبیت نامیده مىشود و بر اساس روایات در همین شب آیه اى درباره على(علیه السلام)نازل شد.
چند شب پیش از هجرت، شبى رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)، همراه على(علیه السلام) به جانب کعبه حرکت کردند.
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) به على(علیه السلام)فرمود: روى شانه من سوار شو.
على(علیه السلام) روى شانه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) سوار شد و مقدارى از بتهاى کعبه را از جا کندند و درهم شکستند و آنگاه متوارى شدند تا قریش ندانند که این کار را چه کسى انجام داده است.
بعد از هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، على(علیه السلام) به فاصله سه روز بعد، از آن که امانت هاى رسول خدا را به صاحبانش داد، همراه فواطم; یعنى مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) و فاطمه دختر زبیر و مسلمانانى که تا آن روز موفّق به هجرت نشده بودند، عازم مدینه گردید.
وقتى وارد مدینه شد پاهایش مجروح شده بود، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) چون او را دید از فداکارى آن حضرت قدردانى و تشکر کرد.
در سال اوّل هجرت که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) میان مهاجر و انصار رابطه برادرى را برقرار ساخت به على(علیه السلام) فرمود: «أَنْتَ أَخی فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ.»«تو در دنیا و آخرت برادر من هستى.»در سال دوم هجرت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) با فاطمه زهرا(علیها السلام) ازدواج کرد.
در رمضان سال دوم هجرت، دو افتخار بزرگ نصیب على بن ابیطالب(علیه السلام) شد; روز نیمه ماه رمضان سال دوم (یا سوم) خداوند، امام حسن مجتبى(علیه السلام) را به على(علیه السلام)داد و در هفدهم ماه رمضان سال دوم، جنگ بدر پیش آمد که شجاعت و قهرمانى امیرالمؤمنین(علیه السلام) زبانزد خاصّ و عامّ گردید.
شیخ مفید مىگوید: مسلمانان در جنگ بدر هفتاد نفر از کفّار را کشتند که 36 نفر آنها را على(علیه السلام) به تنهایى کشت و در کشتن بقیّه هم دیگران را یارى نمود.
در شوّال سال سوم هجرت، غزوه معروف اُحُد پیش آمد.
نام على(علیه السلام)در این غزوه هم مانند «بدر» پرآوازه است.
در همین غزوه بود که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)در باره على(علیه السلام)فرمود : «إِنِّ عَلِیًّا مِنّى وَ أَنَا مِنْهُ.» «همانا على از من است و من از اویم.»و در همین غزوه بود که منادى در آسمان ندا کرد : «لا سَیْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّ عَلِىٌّ.» «شمشیرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نیست.»در سال سوم (یا چهارم) هجرت بود که خداوند متعال، امام حسین(علیه السلام) را به امیرالمؤمنین عطا فرمود، پسرى که نُه نفر امام بر حقّ از نسل مبارک وى پدید آمدند.
در شوّال سال پنجم، غزوه خندق (یا احزاب) پیش آمد و على(علیه السلام) در مقابل عمرو بن عبدود به مبارزه ایستاد، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود:«بَرَزَ الاِْیمانُ کُلُّهُ إِلَى الشِّرْکِ کُلِّهِ.» «تمام ایمان که على است در مقابل تمام شرک که عمرو بن عبدود است به جنگ ایستاد.»و نیز فرمود:«لَمُبارَزَةُ عَلِىٍّ لِعَمْرو أَفْضَلُ مِنْ أَعْمالِ أُمّتى إِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ.» «مبارزه على در مقابل عمرو، برتر از اعمال امّتم تا روز قیامت است.»در سال هفتم هجرت، غزوه «خیبر» روى داد که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: «إِنّى دافِعٌ الرّایَةَ غَدًا إِلى رَجُل یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، کَرّار غَیْرِ فَرّار، لا یَرْجِعُ حَتّى یَفْتَحَ اللّهُ لَهُ.»«فردا این پرچم را به دست کسى مىدهم که خدا و رسولش را دوست مىدارد، و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند، و حمله کننده اى است که گریزنده نیست و برنمىگردد تا خداوند به دست او فتح و پیروزى آوَرَد.»در سال هشتم هجرت، در بیستم ماه رمضان، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) مکّه را فتح کرد و آخرین سنگر مستحکم بتپرستى را از میان برداشت 
بعد از فتح مکّه غزوه «حنین» و سپس غزوه «طائف» پیش آمد و على(علیه السلام) همراه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) بود، در غزوه حنین فقط نُه نفر از جمله امیرالمؤمنین با رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) باقى ماندند و دیگران گریختند.
در سال نهم هجرت، غزوه تبوک پیش آمد، و از 27 غزوه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)، فقط در این غزوه على(علیه السلام) همراه آن حضرت نبود، چون پیغمبر او را به جانشینى خود در مدینه گذاشت، و حدیث معروف «منزلت» در همین باره است که پیامبر اکرم به على(علیه السلام)فرمود:«أَما تَرْضى أَنْ تَکُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسىإِلاّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى.»«آیا خشنود نیستى که منزلت تو نسبت به من، همانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد، جز آن که پس از من پیامبرى نیست.»و در همین سال بود که على(علیه السلام) دستور یافت تا آیات سوره برائت را از ابوبکر بگیرد و آنها را از طرف پیغمبر بر بتپرستان بخواند.
در سال دهم هجرت، در پنجم ذىالقعده، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، على(علیه السلام) را به یمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت کند، و بر اثر دعوت وى بسیارى از مردم به دین مبین اسلام درآمدند.
در همین سال بود که قضیّه «غدیر خم» پیش آمد که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)در آن روز ضمن معرّفى امیرالمؤمنین به عنوان جانشین خود، فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»«هر که من رهبر اویم، این على رهبر اوست.» این حدیث را 110 نفر صحابى و 84 نفر از تابعین و 360 نفر از دانشمندان سُنّى از قرن دوم تا قرن سیزدهم هجرى روایت کرده اند.
در سال یازدهم هجرى، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) از دنیا رفت، على(علیه السلام) مىگوید:«وَفاضَتْ بَیْنَ نَحْرى وَ صَدْرى نَفْسُکَ.»«جان گرامىات میان سینه و گردنم از تن مفارقت نمود.»در حالى که بنا به وصیّت نبىّ(صلى الله علیه وآله وسلم)، وصىِّ او على(علیه السلام) مشغول غسل و کفن و دفن حضرتش بود، «اصحاب سقیفه» در سقیفه بنى ساعده دست به نوعى کودتا زدند.
توطئه شومى که آثار و عوارض آن تاریخ را سیاه و سرنوشت مردم را تیره و تباه کرد و سنّت سیّئه اى پایه گذارى شد که از آن پس در هر عصر و نسل در ظلمت شب، بوزینگان اموى و عبّاسى یکى پس از دیگرى بر تخت جستند و رهبرى امّت اسلامى را به بازى گرفتند.
به عبارت دیگر آنچه در سقیفه اتفاق افتاد زیربناى خیانتى بزرگ و تاریخى به مسلمانان بود، زیرا به تعبیر فنّى کلمه، با تقدّم «مفضول» بر «افضل»، اصحاب سقیفه با تردستىتمام در این ماجرا پیروز شدند و امیرالمؤمنین(علیه السلام) را با آن همه سوابقِ درخشانِ جهاد و دانش و تقوا، خانه نشین نمودند.
و 25 سال تمام، نه تنها حقِّ مسلّمِ على(علیه السلام)زیرپاى زر و زور و تزویر نهاده شد، بلکه مهمتر آن که حقِّ تمامى آحاد و افراد و ملّتى که باید زمامدارى عادل و آگاه بر آنها حکومت کند پایمال گردید.
سرانجام همین نوع خلافت بود که زمینه سلطه و حاکمیّت بنىامیّه و سپس بنىعبّاس را فراهم ساخت، و همین سنّت سَیِّـئَه تقدّمِ مفضول بر افضل بود که بهانه اى به دست بهانه جویان داد تا «حقیقت» را فداى «مصلحت» نفسانى خویش کنند.
در دوران حکومت پنج ساله امیرالمؤمنین، عواملى دست به دست هم داد و مانع اصلاحات و عدالتى که على(علیه السلام) مىخواست شد.
در این مدّت، وقتِ امیرالمؤمنین بیشتر صرف خنثى کردن توطئه ها و مبارزه با ناکثین; یعنى پیمان شکنانى چون طلحه و زبیر و قاسطین; یعنى ستمگران و زورگویانى چون معاویه و پیروانش و مارقین; یعنى خارج شوندگان از اطاعت على(علیه السلام) چون خوارج نهروان، گردید.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) در تمام دوران عمر 63 ساله خود، در حدّ اعلاى پاکى و تقوا، درستى، ایمان و اخلاص، روى حساب «لا تَأخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةَلائِم» زندگى کرد و جز خدا هدفى نداشت و هر کارى که مىکرد به خاطر خدا بود، و اگر به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)آن همه شیفته بود براى خدا بود.
او غرق ایمان و اخلاص به خداى متعال بود.
او تمام عمرش را با طهارت و تقوا سپرى کرد و طیّب و طاهر و آراسته به تقوا خدا را ملاقات نمود، در خانه خدا به دنیا آمد و در خانه خدا هم از دنیا رفت.
او به راستى دلباخته حقّ بود، همان وقتى که شمشیر بر فرق مبارکش رسید فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ»; «به خداى کعبه رستگار شدم.» شهادت آن حضرت در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى اتفاق افتاد.
 <\/h4> 

نکته هاى برجسته از سیره امام على(علیه السلام)<\/h3> 

1 ـ در جریان شوراى شش نفرى که به دستور عمر براى انتخاب خلیفه بعد از او تشکیل شد، عبدالرّحمان بن عوف که خود را از خلافت معذور داشته بود ظاهراً در مقام بى طرفى قرار گرفت و نامزدى خلافت را در امام على و عثمان منحصر دانست و بر آن شد تا در میان آنان یکى را برگزیند.
از على خواست تا با او به کتاب خدا و سنّت رسول الله و روش ابوبکر و عمر بیعت کند.
امّا امام على(علیه السلام) فرمود: «من بر اساس کتاب خدا و سنّت رسول خدا و طریقه و روش خود در این کار مىکوشم.»امّا همین مسأله چون به عثمان پیشنهاد شد، در دم پذیرفت و به آسانى به خلافت رسید! 
2 ـ امام على(علیه السلام) پس از قتل عثمان آن گاه که بنا به درخواست اکثریت قاطع مردم مسلمان، ناچار به پذیرش رهبرى بر آنان گردید، در شرایطى حکومت را به دست گرفت که دشوارى ها در تمام زمینه ها آشکار شده بود، ولى امام با همه مشکلات موجود، سیاست انقلابى خود را در سه زمینه: حقوقى، مالى وادارى، آشکار کرد.
الف ـ در عرصه حقوقى:اصلاحات او در زمینه حقوقى، لغو کردن میزان برترى در بخشش و عطا و یکسانى و برابر دانستن همه مسلمان ها در عطایا و حقوق بود و فرمود: «خوار نزد من گرامى است تا حقّ وى را باز ستانم، و نیرومند نزد من ناتوان است تا حقّ دیگرى را از او بگیرم.» 
ب ـ در عرصه مالى:امام على(علیه السلام) همه آنچه را که عثمان از زمین ها بخشیده بود و آنچه از اموال که به طبقه اشراف هبه کرده بود، مصادره نموده و آنان را در پخش اموال به سیاست خود آگاه ساخت، و فرمود: «اى مردم! من یکى از شمایم، هر چه من داشته باشم شما نیز دارید و هر وظیفه که بر عهده شما باشد بر عهده من نیز هست.
من شما را به راه پیغمبر مىبرم و هر چه را که او فرمان داده است در دل شما رسوخ مىدهم.
جز این که هر قطعه زمینى که عثمان آن را به دیگران داده و هر مالى که از مال خدا عطا کرده باید به بیت المال باز گردانیده شود.
همانا که هیچ چیز حقّ را از میان نمىبرد، هر چند مالى بیابم که با آن زنى را به همسرى گرفته باشند و کنیزى خریده باشند و حتّى مالى را که در شهرها پراکنده باشند آنها را باز مىگردانم.
در عدل، گشایش است و کسى که حقّ بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگتر است.» 
ج ـ در عرصه ادارى:امام على(علیه السلام) سیاست ادارى خود را با دو کار عملى کرد: 
1 ـ عزل والیان عثمان در شهرها.
2 ـ واگذاشتن زمامدارى به مردانى که اهل دین و پاکى بودند.
به همین جهت فرمان داد تا عثمان بن حنیف، والى بصره گردد و سهل بن حنیف، والى شام، و قیس بن عباده، والى مصر و ابو موسى اشعرى، والى کوفه، و درباره طلحه و زبیر که بر کوفه و بصره ولایت داشتند نیز چنین کرد و آنها را با ملایمت از کار بر کنار ساخت.
امام(علیه السلام) معاویه را عزل نمود و حاضر به حاکمیّت چنان عنصر ناپاکى بر مردم شام نبود.
موضع امام در آن شرایط و اوضاع، هجوم به معاویه و پاکسازى او از نظر سیاسى بود.
او خویشتن را مسئول مىدید که مسقیماً انشعاب و کوشش در تمرّد و سر پیچى غیر قانونى را از بین ببرد و این خلل را معاویه و خطّ بنى امیّه به وجود آورده بودند.
امام(علیه السلام)مىبایست این متمرّدان را پاکسازى کند; زیرا پاکسازى کالبد اسلام از آن پلیدى ها، وظیفه امام بود; هر چند امرى دشوار مىنمود.
به عبارت دیگر علّت عزل معاویه و اعلان جنگ بر ضدّ او، انگیزه مکتبى بود که انگیزه اى بزرگ به شمار مىرفت.
و بدین گونه امام على(علیه السلام)در دو میدان نبرد مىکرد: میدانى بر ضدّ تجزیه سیاسى و میدانى بر ضدّ انحراف داخلى در جامعه اسلامى، انحرافى که در نتیجه سیاست سابق از جبهه گیرى غیر اسلامى شکل گرفته بود.
و از اینجا ارزش کارهاى امام(علیه السلام) در پاکسازى آن اوضاع منحرف و باز ستاندن اموال از خائنان، بى هیچ نرمى و مدارا، آشکار مىگردد.
امام على(علیه السلام) مىفرمود: «همانا که معاویه خطّى از خطهاى اسلام و مکتب بزرگ آن را نشان نمىدهد بلکه جاهلیّت پدرش ابوسفیان را مجسّم مىسازد.
او مىخواهد موجودیّت اسلام را به چیزى دیگر تبدیل سازد و جامعه اسلامى را به مجمعى دیگر تغییر دهد، مىخواهد جامعه اى بسازد که به اسلام و قرآن ایمان نداشته باشند.
او مىخواهد «خلافت» به صورت حکومت قیصر و کسرى در آید.»با همه مشکلاتى براى که امام(علیه السلام) پیش آمد آن حضرت از مسیر خویش عقب نشینى نکرد، بلکه در خطّ خویش باقى ماند و کار ضربه زدن به تجزیه طلبان را تا پایان زندگانى شریف خود ادامه داد و تا آن دم که در مسجد کوفه به خون خویش در غلطید، براى از بین بردن تجزیه، با سپاهى آماده حرکت به سوى شام بود تا سپاهى را که از باقى سپاهیان اسلام جدا شده بود و به رهبرى معاویه اداره مىشد از بین ببرد.
بنابراین امام(علیه السلام) در چشم مسلمانان آگاه تنها کسى بود که مىتوانست پس از عمیق شدن انحراف و ریشه دوانیدن آن در پیکره اسلام، دست به کار شود و با هر عامل جور و تبعیض و انحصار طلبى بجنگد.
از میان سخنان سازنده امام(علیه السلام)، چهل حدیث را که هر کدام درسى از معارف پربار آن «انسان کامل» است برگزیدم، باشد که در پرتو اشعّه تابناک آن خورشید هدایت و ولایت، فضاى تاریک جهل و ضلالت را بشکافیم و به رشد و تعالى کاملِ انسانى خویش نائل آییم.

 <\/h4> 

چهل حدیث<\/h3> 

قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ عَلِىُّ بْنُ أَبیطالب(علیه السلام) : <\/h3> 

1- خیر پنهانى و کتمان گرفتارى
مِنْ کُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزایا وَ کِتْمانُ الْمَصائِبِ.
از گنجهاى بهشت; نیکى کردن و پنهان نمودن کار[نیک] و صبر بر مصیبتها و نهان کردن گرفتاریها (یعنى عدم شکایت از آنها) است.
2- ویژگى هاى زاهد
أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْیا مَنْ لَمْ یَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ یَشْغَلِ الْحَلالُ شُکْرَهُ.
زاهد در دنیا کسى است که حرام بر صبرش غلبه نکند، و حلال از شکرش باز ندارد.
3- تعادل در جذب و طرد افراد
«أَحْبِبْ حَبیبَکَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَعْصِیَکَ یَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغیضَکَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَکُونَ حَبیبَکَ یَوْمًا ما.»
با دوستت آرام بیا، بسا که روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بیا، بسا که روزى دوستت شود.
4- بهاى هر کس
قیمَةُ کُلِّ امْرِء ما یُحْسِنُ.
ارزش هر کسى آن چیزى است که نیکو انجام دهد.
5- فقیه کامل
«اَلا أُخْبِرُکُمْ بِالْفَقیهِ حَقَّ الْفَقیهِ؟ مَنْ لَمْ یُرَخِّصِ النّاسَ فى مَعاصِى اللّهِ وَ لَمْ یُقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللّهِ وَ لَمْ یَدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلى ما سِواهُ، وَ لا خَیْرَ فى عِبادَة لَیْسَ فیها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَیْرَ فى عِلْم لَیْسَ فیهِ تَفَکُّرٌ. وَ لا خَیْرَ فى قِراءَة لَیْسَ فیها تَدَبُّرٌ.»
آیا شما را از فقیه کامل، خبر ندهم؟ آن که به مردم اجازه نـافرمانى خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نومید نسازد، و از مکر خدایشان آسوده نکند، و از قرآن رو به چیز دیگر نکنـد، و خیـرى در عبـادت بدون تفقّه نیست، و خیـرى در علم بدون تفکّر نیست، و خیرى در قرآن خواندن بدون تدبّر نیست.
6- خطرات آرزوى طولانى و هواى نفس
«إِنَّما أَخْشى عَلَیْکُمْ إِثْنَیْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوى، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَیُنْسِى الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوى فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.»
همانا بر شما از دو چیز مىترسم: درازى آرزو و پیروى هواى نفس. امّا درازى آرزو سبب فراموشى آخرت شود، و امّا پیروى از هواى نفس، آدمى را از حقّ باز دارد.
7-مرز دوستى
«لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدیقِکَ صَدیقًا فَتَعْدى صَدیقَکَ.»
با دشمنِ دوستت دوست مشو که [با این کار] با دوستت دشمنى مىکنى.
8-اقسام صبر
«أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَى الْمُصیبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَىالطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَعْصِیَةِ.»
صبر بر سه گونه است: صبر بر مصیبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترک] معصیت.
9- تنگدستى مقدَّر
مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ، فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِکَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً.
وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِکَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا.
هر که تنگدست شد و نپنداشت که این از لطف خدا به اوست، یک آرزو را ضایع کرده و هر که وسعت در مال یافت و نپنداشت که این یک غافلگیرى از سوى خداست، در جاى ترسناکى آسوده مانده است.
10- عزّت، نه ذلّت
اَلْمَنِیَّةُ وَ لاَ الدَّنِیَّةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ یَوْمانِ: فَیَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ فَإِذا کانَ لَکَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا کانَ عَلَیْکَ فَلا تَحْزَنْ فَبِکِلَیْهِما سَتُخْتَبَرُ.
مردن نه خوار شدن! و بى باکى نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزى به نفع تو، و روزى به ضرر تو! چون به سودت شد شادى مکن، و چون به زیانت گردید غم مخور، که به هر دوى آن آزمایش شوى.
11- طلب خیر
ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.
هر که خیر جوید سرگردان نشود، و کسى که مشورت نماید پشیمان نگردد.
12- وطن دوستى
عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ.
شهرها به حبّ و دوستى وطن آباداند.
13- سه شعبه علوم لازم
أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْیانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ.
دانش سه قسم است: فقه براى دین، و پزشکى براى تن، و نحو براى زبان.
14- سخن عالمانه 
تَکَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَیَّنَ أَقْدارُکُمْ.
عالمانه سخن گویید تا قدر شما روشن گردد.
15- منع تلقین منفى
لا تُحَدِّثْ نَفْسَکَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.
فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقین نکن.
16- حرمت مؤمن
سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ کُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ کَحُرْمَةِ دَمِهِ.
دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگیدن با او کفر، و احترام مالش چون احترام خونش است.
17- فقر جانکاه
أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْکْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِیالِ أَحَدُ الْیَسارَیْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَیْشِ.
فقر و ندارى بزرگترین مرگ است! و عائله کم یکى از دو توانگرى است، که آن نیمى از خوشى است.
18- دو پدیده خطرناک
أَهْلَکَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.
دو چیز مردم را هلاک کرده: ترس از ندارى و فخرطلبى.
19- سه ظالم
أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضِىُ بِهِ شُرَکاءُ ثَلاثَةٌ.
شخص ستمکار و کمک کننده بر ظلم و آن که راضى به ظلم است، هر سه با هم شریکاند.
20- صبر جمیل
أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصیبَةِ حَسَنٌ جَمیلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِکَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْکَ.
صبر بر دو قسم است: صبر بر مصیبت که نیکو و زیباست، و بهتر از آن صبر بر چیزى است که خداوند آن را حرام گردانیده است.
21- اداى امانت
أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلى قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبیاءِ.
امانت را بپردازید گرچه به کشنده فرزندان پیغمبران باشد.
22- پرهیز از شهرت طلبى
قالَ(علیه السلام) لِکُمَیْلِ بْنِ زِیاد:رُوَیْدَکَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَکَ لا تُذْکَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَیْکَ إِذا عَرَّفَکَ دینَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا یَعْرِفُونَکَ.
آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار که شناخته نشوى، یاد گیر تا بدانى، خموش باش تا سالم بمانى.
بر تو هیچ باکى نیست، آن گاه که خدا دینش را به تو فهمانید، که نه تو مردم را بشناسى و نه مردم تو را بشناسند (یعنى، گمنام زندگى کنى).
23- عذاب شش گروه 
إِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبیَّةِ وَ الدَّهاقینَ بِالْکِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ.
خداوند شش کس را به شش خصلت عذاب کند:عرب را به تعصّب، و خان هاى ده را به تکبّر، و فرمانروایان را به جور، و فقیهان را به حسد، و تجّار را به خیانت، و روستایى را به جهالت.
24- ارکان ایمان
أَلاِْیمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْکان: أَلتَّوَکُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْویضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْلیمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.
ایمان چهارپایه دارد: توکّل بر خدا، واگذاردن کار به خدا، تسلیم به امر خدا و رضا به قضاى الهى.
25- تربیت اخلاقى
«ذَلِّلُوا أَخْلاقَکُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَى الْمَکارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَکُمُ الْحِلْمَ.»
اخلاق خود را رامِ خوبى ها کنید و به بزرگوارى هایشان بکشانید و خود را به بردبارى عادت دهید.
26- آسانگیرى بر مردم و دورى از کارهاى پست
«لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَکُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الاُْمُورِ.»
نسبت به مردم، زیاد خرده گیرى نکنید، و قدر خود را با کناره گیرى از کارهاى پست بالا برید.
27- نگهبانان انسان
«کَفى بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ یَحْفَظُونَهُ أَنْ لا یَتَرَدّى فى بِئْر وَ لا یَقَعَ عَلَیْهِ حائِطٌ وَ لا یُصیبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَجَلِهِ.»
آدمى را همین دژ بس که کسى از مردم نیست، مگر آن که با او از طرف خدا نگهبان هاست که او را نگه مىدارند که به چاه نیفتد، و دیوار بر سرش نریزد، و درنده اى آسیبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند.
28- روزگار تباهىها
«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یُعْرَفُ فیهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا یُظَرَّفُ فیهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا یُؤْتَمَنُ فیهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا یُخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، یَتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَى النّاسِ وَ تَعَدِّیًا و ذلِکَ یَکُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبیانِ.»
زمانى بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد، مگر فرد بىعرضه و بىحاصل، و خوش طبع و زیرک دانسته نشود، مگر فاجر، و امین و مورد اعتماد قرار نگیرد، مگر خائن و به خیانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستکار و امین! در چنین روزگارى، بیتالمال را بهره شخصى خود گیرند، و صدقه را زیان به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسیله بزرگى فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و این وقتى است که زنان، حاکم و کنیزان، مشاور و کودکان، فرمانروا باشند! 
29- زیرکى به هنگام فتنه
«کُنْ فِى الْفِتْنَةِ کَابْنِ اللَّبُونِ; لا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ.»
هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش که نه پشتى دارد تا سوارش شوند و نه پستانى تا شیرش دوشند.
30- اقبال و ادبار دنیا
«إذا أَقْبَلَتِ الدُّنیا عَلى أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَیْرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.»
چون دنیا به کسى روى آرد، نیکویى هاى دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبى هایش را برباید.
31- ناتوان ترین مردم
«أَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.»
ناتوانترین مردم کسى است که توانِ به دست آوردن دوستان را ندارد، و ناتوانتر از او کسى است که دوستى به دست آرد و او را از دست بدهد.
32- فریاد رسى و فرح بخشىِ گرفتار
«مِنْ کَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ إِغاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفیسُ عَنِ الْمَکْرُوبِ.»
از کفّاره گناهان بزرگ، فریاد خواه را به فریاد رسیدن، و غمگین را آسایش بخشیدن است.
33- نشانه کمال عقل
«إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلامُ.»
چون خرد کمال گیرد، گفتار نقصان پذیرد.
34- رابطه با خدا
«مَنْ أَصْلَحَ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْیاهُ. وَ مَنْ کانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ کانَ عَلَیْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.»
آن که میان خود و خدا را اصلاح کند، خدا میان او و مردم را اصلاح مىکند و آن که کار آخرتِ خود را درست کند، خدا کار دنیاى او را سامان دهد. و آن که او را از خود بر خویشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است.
35- افراط و تفریط
«هَلَکَ فِىَّ رَجُلانِ مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال.»
دو تن به خاطر من هلاک شدند: دوستى که اندازه نگاه نداشت و دشمنى که بغض ـ مرا ـ در دل کاشت.
36- روایت و درایت
«إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعایَة لاعَقْلَ رِوایَة، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ کَثیرٌ، وَ رُعاتُهُ قَلیلٌ.»
هر گاه حدیثى را شنیدید آن را با دقّت عقلى فهم و رعایت کنید، نه بشنوید و روایت کنید! که راویان علم بسیارند و رعایت کنندگانِ آن اندک در شمار.
37- پاداش تارک گناه
«مَا الُْمجاهِدُ الشَّهیدُ فى سَبیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْرًا مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَکادَ الْعَفیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکًا مِنَ الْمَلائِکَةِ.»
مُزد جهادگرِ کشته در راه خدا بیشتر نیست از مرد پارسا که ـ معصیت کردن ـ تواند ـ لیکن ـ پارسا ماند و چنان است که گویى پارسا فرشته اى است از فرشته ها.
38- پایان ناگوار گناه
«أُذْکُرُوا انقِطاعَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.»
به یاد آرید که لذّتها تمام شدنى است و پایان ناگوار آن بر جاى ماندنى.
39- صفت دنیا
«فى صِفَةِ الدُّنْیا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ.»
در صفت دنیا فرموده است:مىفریبد و زیان مىرساند و مىگذرد.
40- دینداران آخر الزّمان
«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یَبْقى فیهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْ<\/h4>


کلمات کلیدی: